X
تبلیغات
رایتل

خوش شانسی

شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390

برای اولین بار واقعا دلم به حال یه زن بدکاره سوخت

توی ایستگاه مترو نشسته بودم. یه پسر بچه کوچولو با تعدادی کفی کفش توجهم رو به خودش جلب کرد. در کنارش دخترکی با لباس های کهنه ایستاده بود و با نگاهش به دنبال کسی می گشت تا بهش فال حافظ بفروشه. همون وقت قطار وارد ایستگاه شد. دختری که رنگ تیره و لک های صورتش رو پشت مواد آرایشی نامرغوب مخفی کرده بود از روی صندلی بلند شد و به سمت بچه ها رفت و اونها رو نزدیک خودش گرفت.

دختر، قد بلند و هیکل قابل قبولی داشت. شلوار جذب و مانتوی نسبتا چسبونی تنش بود. کرست قرمز رنگش از پشت دکمه های باز بالای مانتو خود نمایی میکرد و گردنبند بدلی و تقریبا رنگ پریده ای هم سینه اش رو تزئین کرده بود. رنگ کفش های قرمزش رو هم با کرستش ست کرده بود و با نگاهش جمعیت رو برانداز می کرد تا اینکه برای چند لحظه روی نقطه ای متوقف شد.

مسیر نگاهش رو دنبال کردم تا به مردی در چند قدم اونطرف تر رسیدم. مردی با موهای بلند و شلوار جینی نسبتاً کثیف و نگاهی تیزتر از تیغ. به سمتش رفت و تیکه کاغذی رو بهش داد و بعد دور شد. دختر کاغذ رو توی مشتش گرفت. نگاهی به اون کرد و توی جیبش گذاشت. دستش رو روی سر دختر کوچولو کشید. دست پسرک رو هم گرفت.

پسرک سرش رو به سمت بالا گرفت و گفت: آب می خواهم، گرممه.

نگاه مهربونی بهش کرد و خودش رو برای سوار شدن در قطاری که در حال پیاده کردن مسافرها بود آماده کرد. انتظار داشتم خودش رو بین جمعیت جا بده. ولی انگار از نوازش دست های هرزه خسته بود و برای لحظه ای آرامش له له می زد. از قطار فاصله گرفت تا در به روی نگاه های حریص بسته بشه. 

ای کاش روزی برسه که هیچ زن بدکاره ای برای زنده موندن بدکارگی نکنه.